گمانم...دیگر ندارم.
بیا یک بار دیگر.......................
ببخشیم.
تو مرا...و من.....خودم را.
سروش........
سروش.......
سروشم....
دلت چه قدر بزرگ شده.....یعنی تو راحت می توانی....
هرروز پررنگ تر میشوی برای من.![]()
این همه وقت...مجازات؟
دلم کوچک شده.طاقتش را می گویم.
اگر هنوز هم دوستم داری.................................!
بیش از این مرا اذیت نکن.
............................
یک پست قبل از این این جا بود.گمانم حذفش کردم.
من یک دختر ۱۵ ساله.
گفت نرگس به خدا من خیلی ناراحتم که یه دختر ۱۵ ساله که سختترین شرایط سنی رو داره به من وابسته شده و..................
اگر خدایی در این بین باشد به خداییش قسم که نمی بخشمت.
۲۴ روز از تولدت می گذرد.
بی خبرم.
دلم از غصه اخرش می ترکد.چه قدر پشتیبان التماس کند من درس بخوانم.؟
چه قدر سروش من خودخواه است!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!
مشکل از آن جا شروع شد که من فکر می کردم با آدم های درون ذهنم هیچ فاصله ای ندارم.
غافل از ان که فاصله هایمان کم که نبود هیچ روز به روز زیاد تر هم می شود.
خواهرم می گوید:نرگس باور کن که من و تو با دیگرون تفاوت داریم.قبول کن مشکل از من و توئه نه از هم کلاسیامون و اطرافیانمون.
گفت نرگس فقط یه دیقه فکر کن.توی چه خانواده ای بزرگ شدی؟از اول عمرت از سیاست شنیدی.از اول عمرت از دین شنیدی.از اول عمرت هر وقت صبحها پا شدی دیدی مامانت و بابات دارن کتاب می خونن.همیشه اجازه داشتی حرفتو بزنی.بدون هیچ محدودیتی.
نرگس باور کن خیلیا کمداشون قشنگ تره.لباساشون بهتره ولی وسیله ای برای پر کردن اون کمدا ندارن.
گفت قبول کن باید یه ذره قبول کنیم ما کمی جلوتر از ایناییمم.حداقلش این که تو دفتر خاطرات من ارزوها زمین تا اسمون با ارزوهای اون دختره که تموم صفحاتش پر شده از اول اسم یه پسر فرق داره.
حالا من می خوام دیگه باور کنم که آدم های درون ذهنم کمی زمین تا آسمان با من فرق دارند.
گفتم چرا من باید هرروز توی مدرسه چونه بزنم که کلاسمون افتضاحه.انباریه.نمی تونم درس بخونم.باید برم چونه بزنم که بیایید لامپشو عوض کنید.بیایید بخاریشو درست کنید.و.....
در صورتی که حق منه برم چونه بزنم یه سیستم به سیتمای مدرسه اضافه کنن(در صورتی که سیستمای مدرسه کمن و همون تعدادم دارن خاک می خورن).
در صورتی که می تونم چونه بزنم که ما می خوایم یه کار پژوهشی انجام بدیم.یه کار علمی و......
اجی گفت نرگس فقط این جا این طور نیست.به بدتر از اینشم فکر کن.
گفت سعی نکن شرایطتو سخت نشون بدی.
دیدم حرفاش حقه.دیدم من یه جو عالی و به قولی روشن فکر دورم بوده با این حال مدام می لغزم.پس به هم کلاسیم که...باید حق بدم.
آدمی تا خودش را محدود نکند قدر آزادیش را نمی داند.
آزادم از هر نوع احساس نیاز.
نمی خواهم بگویم جلوتر از زمانه ام هستم.ولی...
مانده ام این دیگر چه نوع نیازیست که در وجود من است.انگار باید تمام احساسات ادمیان را بفهمم.انگار من موظفم تمام دوستانم را کتاب خوان کنم.
اخر به من چه که فلانی فقط به.....فکر می کند و.........
آه......................................................................
پ.ن:گاهی یک عده درموردم قضاوت می کنند.هیچ چیزی بهشان نمی گویم.آن ها هم هیچ چیز از من نمی دانند.نه از قران حفظی هایم نه از.....
ان وقت می گوید تا به حال قران خوانده ای؟؟؟(شاید هم مفهوم این جمله را گفت)
آن وقت است که می گویم:واقعا چه باید بگویم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
خدایا من راز و نیازم را هم باید برای دیگران توضیح بدهم؟؟؟؟؟؟؟
می گم که خیلی قشنگهکه بشر تونسته آتيش و كشف بكنه
و قشنگ تر اين كه
ياد گرفته گوجه رو تو تابه ها سرخ كنه و بعد بخوره!
راسي راسي اگه گوجه يه روزي تو هيچ كجا پيدا نشه،
اون وقت بشر چي كار كنه؟
من:هيچي!نازي!
دانشمندا تز مي دن تا تابه ها را بخوريم!
چشم سگ كه هم بياد،
موي گربه سيخ بشه،
لادن و نسترن و گاو بچره
معناشون اين ميشه:
علم ثابت كرده آهن پروتئين داره و پر ويتامينه!
براي پاپاي اعظم نامه از دربار مي آد،
اون وقتش تو نيمه شب وقتي پاپ با زنش دعواش بشه
آيه نازل ميشه......
صبح زودش تو كليسا-كه بوي بلوط مي ده-
بعد از صرف ناقوس
مي رسونن به حيوون و نبات
كه كلو من فلزات:
سوزن خياطي،ميله ي سوپاپ موتور
قفل و زنجير و كليد
قيچي جراحي
لوله ي تانك و تفنگ
پنجره ،در ،نرده
پوكه ي بمب و فشنگ
قطب نما
آفتابه،
فندك انگشتري
نعل اسب منقل
زنگوله ،
دوربين عكاسي.....
وقتي آهنا همه تموم بشه
اون وقتش بشر
لباسا را ميكنه و با هلهله از روي آتيش مي پره!
نازي:تو جيبت دستمال كاغذي داري؟
من:مي خواي چكار؟
نازي:مي خوام اشكام سايه ي زير چشام و نشوره!
دوربين لوبيتل مهريه مو اگه با هم بخوريم،
هلهله هاي من و تو چه طوري ثبت مي شه؟
من:عشق من!
آب ها لنز مورب دارن!
آدم و وارونه ثبتش مي كنن!
عكسمون تو اب بركه تا قيامت مي مونه!
نازي:رنگي يا سياه و سفيد؟
من:من سياه و تو سفيد!
نازي:آتيش چي؟
تو آبا خاموش نميشن آتيشا؟
من:نمي دونم والله!چتره را بدش به من!
نازي:او كسي كه چتر و ساخت عاشق بود؟
من:نه عزيز دل من!-آدم بود--
نازي:واه..!اون كي دستت كو؟
من:رفته تا حلقه بشه به گردنت!!.
نمی شود جای کسی را پر کرد. ان هم از نوع عاشق شدنش و.........
باید خندید.
این روزها فقط می خندم.
پ.ن:می بینی زندگی چه قدر زیباست؟؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!!

